اکرم از صبح رادیو را روشن کرده. با آلمانی دست و پا شکستهام گوش میکنم که گویندهی خبر از انفجار نیروگاه اتمی اکراین و تماس تلفنی ماکرون و پوتین میگوید. اکرم بلند میگوید آه ولادیمیر پوتین! بعد به من میگوید فکر میکنم اگر برگردیم به ایران و عراق جایمان امنتر باشد. بعد رو میکند به ماوین و میپرسد میخواهی تو هم با من بیایی عراق؟ میخندیم. ماوین میگوید نیوزلند و استرالیا هم خوبند!
اکرم پسری اصالتا عراقی است. پنج ساله که بوده با خانواده به اتریش مهاجرت کردهاند و اینجا بزرگ شده و مدرسه رفته و عملا بیشتر اتریشی است تا عراقی. روزی از روزهای تابستان که با هم سر میز نهار بودیم با خنده گفت راستی میدانی که ما با هم دشمنیم؟ فهمیدم به
جنگ ایران و عراق اشاره میکند. خندهی تلخی کردم و گفتم بودیم. گفت پدرم در ارتش صدام بود. همهی هشت سال را در جبهه جنگید. ناخودآگاه غذا در دهانم ماسید و قاشق و چنگال را رها کردم. پدر اکرم را تصور کردم، مردی احتمالا شبیه به خود او، با لباس ارتش بعثی و آن کلاههای کجکی سرخرنگ و صدای عربی حرف زدن با لهجهی غلیظ و ترسناک. از همانها که بچگی کابوسشان را میدیدم که از ترسشان با خواهرم توی کمددیواری پنهان شدهایم؛ احتمالا تحت تاثیر فیلمها و سریالهای تلویزیون. بعد فکر کردم یعنی پدرش طی هشت سال چندتا سرباز ایرانی را کشته؟ و ناخودآگاه قلبم پر شد از نفرت. بعد یاد تولد چند هفته پیش اکرم افتادم و غذاها و نانهای خوشمزهای که مادربزرگش درست کرده بود. به این فکر کردم که هشت سال چقدر باید برای مادربزرگش سخت گذشته باشد که پسری در جنگ داشته. و بعد یادم آمد که جنگ دو طرف دارد که فارغ از حق و باطل بودن، هر کدام سربازانی دارند که امشب...
ما را در سایت امشب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 111 تاريخ: چهارشنبه 22 تير 1401 ساعت: 0:08