امشب

خرید بک لینک

چراغها خاموشاند. میخواهم بخوابم. عین دیوانهها موسیقی متن از کرخه تا راین را گذاشتهام با اینکه میدانم چقدر غم میریزد در دلم. هنوز جرأت نکردهام بوی پیراهن یوسف را ببینم.

امشب...

ما را در سایت امشب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 108 تاريخ: چهارشنبه 22 تير 1401 ساعت: 0:08

از وقتی بیدار شدم دارد باران میبارد. این روزها معمولا ساعت شش بیدار میشوم. امروز ساعت پنج و نیم بیدار شدم و گوشی را از حالت پرواز درآوردم و اسلک را چک کردم. لوکاس پیام داده بود که مشکلی برای اکسپریمنت پیش آمده. حتی روی کامپیوترهای آنها مشکل مموری داریم. باید مدل را کوچک کنیم. چند روز بیشتر تا ددلاین نمانده و این یکی از اکسپریمنتهای مهم است. مستقیم از تخت رفتم پای لپتاپ. مدل را تغییر دادم و یک تست کوچک گرفتم. بعد کد جدید را پوش کردم روی گیتهاب و حالا باید منتظر باشم آنجا روز شود تا لوکاس امتحانش کند. هی توی ذهنم روزها را میشمارم، و تعداد رانهایی را که لازم داریم، و نگرانی اینکه آیا با فرمت جدید هم میتوانیم به نتیجه دلخواه برسیم؟  دارد باران میبارد و پردهها را بالا زدهام. لای پنجره را باز کردهام، ولی دلم میخواهد همهی پنجرهها را طاقباز کنم. بخشی از شیروانی خانهی روبهرویی هنوز از برف چند روز پیش سفید است. باران دارد برفها را آرام آرام میشوید. چند کلاغ در دوردست پرواز میکنند. چندتا روی شیروانی و دودکش خانهی روبهرویی. گاهی هم یکی میآید لب پنجرهی من و برنجهایی که ریختهام را میخورد و بعد پر میزند. "Crows in the rain" اسم یک گروه موسیقی پستراک ایرانی است. اسم آهنگها و آلبومهایشان را دوست دارم. دارم "Now you can sleep" را گوش میدهم از آلبوم "Sorrow for an unfinished dream". "حالا میتوانی بخوابی" از آلبوم "اندوهی برای یک رویای ناتمام" از گروه "کلاغها در باران". متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد امشب...

ما را در سایت امشب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 110 تاريخ: چهارشنبه 22 تير 1401 ساعت: 0:08

اکرم از صبح رادیو را روشن کرده. با آلمانی دست و پا شکستهام گوش میکنم که گویندهی خبر از انفجار نیروگاه اتمی اکراین و تماس تلفنی ماکرون و پوتین میگوید. اکرم بلند میگوید آه ولادیمیر پوتین! بعد به من میگوید فکر میکنم اگر برگردیم به ایران و عراق جایمان امنتر باشد. بعد رو میکند به ماوین و میپرسد میخواهی تو هم با من بیایی عراق؟ میخندیم. ماوین میگوید نیوزلند و استرالیا هم خوبند! اکرم پسری اصالتا عراقی است. پنج ساله که بوده با خانواده به اتریش مهاجرت کردهاند و اینجا بزرگ شده و مدرسه رفته و عملا بیشتر اتریشی است تا عراقی. روزی از روزهای تابستان که با هم سر میز نهار بودیم با خنده گفت راستی میدانی که ما با هم دشمنیم؟ فهمیدم به جنگ ایران و عراق اشاره میکند. خندهی تلخی کردم و گفتم بودیم. گفت پدرم در ارتش صدام بود. همهی هشت سال را در جبهه جنگید. ناخودآگاه غذا در دهانم ماسید و قاشق و چنگال را رها کردم. پدر اکرم را تصور کردم، مردی احتمالا شبیه به خود او، با لباس ارتش بعثی و آن کلاههای کجکی سرخرنگ و صدای عربی حرف زدن با لهجهی غلیظ و ترسناک. از همانها که بچگی کابوسشان را میدیدم که از ترسشان با خواهرم توی کمددیواری پنهان شدهایم؛ احتمالا تحت تاثیر فیلمها و سریالهای تلویزیون. بعد فکر کردم یعنی پدرش طی هشت سال چندتا سرباز ایرانی را کشته؟ و ناخودآگاه قلبم پر شد از نفرت. بعد یاد تولد چند هفته پیش اکرم افتادم و غذاها و نانهای خوشمزهای که مادربزرگش درست کرده بود. به این فکر کردم که هشت سال چقدر باید برای مادربزرگش سخت گذشته باشد که پسری در جنگ داشته. و بعد یادم آمد که جنگ دو طرف دارد که فارغ از حق و باطل بودن، هر کدام سربازانی دارند که امشب...

ما را در سایت امشب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 111 تاريخ: چهارشنبه 22 تير 1401 ساعت: 0:08

صفحه بندی